X
تبلیغات
نیلــوفــرانــه


























نیلــوفــرانــه

در پس هیاهوی خیابانها، اینجاست خلوت تنهاییِ من

خداحافظ زندگی مجردی ..... سلام زندگی متاهلی :)

نوشته شده در یکشنبه 1392/01/11ساعت 4:29 توسط نیلــوفــر| |

عجب خیاط ماهریست دنیا؛ دل هیچ کس را برایم تنگ ندوخت... هیچ کــــــــــــس...

نوشته شده در دوشنبه 1391/11/23ساعت 0:28 توسط نیلــوفــر| |

نوشته شده در جمعه 1391/09/10ساعت 21:36 توسط نیلــوفــر| |

خدایا بازم صبر می کنم .... بازم صبر میکنم تا هر وقت که تو بخوای...

من که تا الان کاری جز صبر کردن و تحمل نداشتم...

خدایا خیلی بهم سخت گذشته ولی باشه اگه تو بخوای بازم صبر می کنم و تحمل می کنم.

خدایا تو که میدونی من تو این دنیای به این بزرگی جز تو هیچ کسی رو ندارم پس خدایا مثل همیشه تنهام نذار و کمکم کن..

خداجونم راضی ام به رضای خودت...



پ.ن: این نیز بگــــــــــــــــــــــــــــذرد ... اما به چه بهایی؟؟؟

نوشته شده در شنبه 1391/08/20ساعت 18:7 توسط نیلــوفــر| |

سلام

امروز فهمیدم که تو این دنیا به هیچ کس نمیشه اعتماد کرد... حتی به چشمام هم نمیتونم اعتماد کنم...

اون کسی که ادعا میکرد دوستم داره و قصدش ازدواجه جلوی چشم خودم همچین کاری رو کرد دیگه اون وقت من چه جوری به بقیه بنده هات اعتماد کنم آخه خدایااا؟

این بود اون دنیایی که قولشو بهم داده بودی؟؟

اگه دنیا اینه و آدماش همه نامرد و پستن ، پس این دنیا رو نمیخوام و ارزونی همون آدمایی باشه که این دنیا رو فقط واسه لذت بردن و هوا و هوس میخوان...

متنفرم از کسایی که ظاهر و باطنشون یکی نیست..

متنفرم از آدمایی که ظاهر نمایی می کنن و تو ظاهر جانماز آب میکشن و خودشون در خلوت هزار و یک گناه مرتکب میشن...

متنفرم از آدمای دروغگـــــــــــــــــو...

بیزارم از آدمای پست و خائــــــــــــــن...

خدایا شکرت ؛

خدایا شکرت که کمکم کردی تا تصمیم درستی بگیرم ...

خدایا فقط ازت میخوام همه رو به راه راست هدایت کنی ...

خدایا کمکم کن تا تو این دنیای کثیف و پر از نیرنگ "آدم" بمونم و تغییری نکنم ... کمکم کن تا برای رسوا نشدن همرنگ این جماعت گرگ صفت نشم ...


نوشته شده در پنجشنبه 1391/08/04ساعت 0:21 توسط نیلــوفــر| |

سلام

خیلی حرفا واسه گفتن دارم اما نمیدونم چه جوری بگم و از کجا بگم؟؟!

خدایا حکمتت رو شکرررر ... کسی که اصلا فکرش رو نمیکردم و بهش فکر نمی کردم اومده بهم ابراز علاقه کرده و درخواست ازدواج کرده!!!

خدایا آخه قربون حکتت برم من حالا که یه نفر رو تو زندگیمون قرار دادی که دوستمون داشته باشه ، حداقل یکی رو میذاشتی که منم دوسش داشته باشم!!

آخه چه کنم که نمیتونم قبول کنم .... نمی تونم باور کنم کسی بهم ابراز علاقه کنه ... چرا واسم باورش سخته؟!

خدایا کمکم کن تصمیم درستی بگیرم....

نوشته شده در یکشنبه 1391/07/23ساعت 0:44 توسط نیلــوفــر| |

سلام

خدایا ، یه بار دیگه پامو کج گذاشتم و راه رو اشتباه رفتم

خدایا یه بار دیگه غفلت کردم

خدایا تو خودت به بزرگی خودت ببخش

قول میدم دیگه تکرار نشه..... :(

نوشته شده در یکشنبه 1391/06/19ساعت 13:36 توسط نیلــوفــر| |

سلام

یه چند روزی هست دوباره دارم میرم باشگاه ... دلم لک زده بود واسه باشگاه... خداروشکر تا الان خوب بوده و خیلی تو روحیم تاثیر داشته ......

جمعه هفته پیش تولدم بود! شب قبلش آبجیام اومدن و دور همی یه تولد کوچولوی مختصری گرفتیم و ... بد نبود خوش گذشت...

از کسایی که انتظار نداشتم تولدم رو بهم تبریک گفتن و از این بابت خوشحال شدم که فهمیدم هنوز یه دوستایی دارم که به یادم هستن... ولی از یه نفر اصلا انتظار نداشتم که هیچ یادی از ما نکنه ... کسی که عضو خونواده باشه و یاد خواهر کوچیکش نباشه... بیخیال.. دیگه تصمیم گرفتم تو زندگیم بی خیال باشم و راحت زندگی کنم... دیگه نمیخوام زندگی رو به خودم سخت بگیرم...


پ.ن: خدایا دمت گرم!! بازم صبر می کنم!! من صبورتر از این حرفام!!

نوشته شده در دوشنبه 1391/06/06ساعت 2:27 توسط نیلــوفــر| |

سلام

دلم واسه اینجا تنگ شده بود! چند ساعتی هست نشستم و دارم آرشیو وبلاگم رو می خونم ... 

چقدر زمان زود میگذره ... انگار همین دیروز بود که تصمیم گرفتم این وبلاگ رو بزنم ... تک تک پست ها رو خوندم و با خوندشون اون لحظات واسم تکرار شدن... خودم رو تو اون روزا تصور کردم و همه خاطره ها واسم زنده شدن...

دلم برای دوستای گل وبلاگیم که قبلا همراهم بودن کلی تنگ شده.. من خیلی بی معرفتم که مدت هاست از همه دوستام بی خبرم.... :(

نوشته شده در چهارشنبه 1391/05/25ساعت 0:36 توسط نیلــوفــر| |

خدایا کمکم کن

خدایا کمکم کن کم نیارم ، کمکم کن خودم رو نبازم

خدایا من سلامتی بابام رو از خودت می خوام ... خدایا بابای مهربون من سالم و سلامت بود ... خدایا من بابام رو سالم می خوام ... خدایا خودت سلامتی رو به باباجونم برگردون ... خدایا تو که خودت خوب می دونی جون من به جون بابام بسته است ... اگه یه تار مو از سرش کم شه من دیوووونه میشم .. خدایا طاقت دیدن این روزا رو ندارم... خدایا کمکم کن ... خدایا من که جز تو کسی رو ندارم ، خدایا تنهام نذار ... خدایا من بابام رو از خودت می خوام .................

خدایا کمکم کن از این امتحانت سربلند بیرون بیام ...

نوشته شده در دوشنبه 1391/05/02ساعت 2:4 توسط نیلــوفــر| |